X
تبلیغات
رایتل
ای پادشه خوبان...داد از غم تنهایی...

 

 

غروب است  

من وسط بزرگترین تنهایی جهان ایستاده ام 

بادهای دلتنگی و تردید بر وجود خسته ام می وزند  

و تکه های مرا می برند 

تمام سلولهای بدنم چشم به راه و منتظرند 

منتظر تا لحظه ای که جاده های بی کسی شکافته شود 

منتظر که تو کی می آیـــــــــــــــــی 

ای آرزوی ناپیدای آشکار 

که تمام دستها  

هوای تو را چنگ می زنند 

و بدنبال عطر خوش تو 

کجا جا مانده ای... ؟؟؟

از تو چه پنهان این تنهایی 

اندک اندک تمام مرا می بلعد 

چیزی نمانده از من 

جز انتظار و انتظار و انتظارت... 

من خسته ی همیشه ام 

خسته ی این بی قراری ها 

ای آرزوی ناپیدای آشکار  

چیزی به تمام شدنم نمانده 

بیا... 

دلم عشق کم دارد 

عشق...بیا


آخرین ارسال ها